گاهی که وقت آمدنت دیر میشود
حال وهوای کوچه نفسگیر میشود
دلشوره ایست بی تو که درهر دقیقه اش
قد هزار سال دلم پیر میشود
اصلا حساب ساعت وحرف دقیقه نیست
دل بی تو - با خودش شده - درگیر میشود
این اشک نیست خاطره روزگارهاست
آهسته روی گونه سرازیر میشود ...

عاقبت خورشید ما کوچید ورفت
خاطرات خاک را بوسید ورفت
آسمانی شد زمین جایش نبود
مهربانانه به ما خندید ورفت
آرام وناز در صدف خاطره بخواب
در قلب ما همیشه نگاه تو ماندنیست....
هرجا که حرف عشق و وفا ومحبت است
با احترام قصه عمر توخواندنیست.....
وقت ربناست
موقع اجابت دعاست
ای که دردلت ضیافت فرشته هابپاست
پشت درنشسته ام غریب...
تاخدا که میروی
قد یک دل شکسته قد یک نگاه تر....
سهمی از دعا برای من ببر
چنگیز چشمهای تورا - اینجا -
خنجر نیاز نیست
سرباز قلب من
با پای خویش دل به اسیری سپرده است
...من همونم که همیشه آرزوی تورو داشتم
توی دفترای شعرم جا تو نقطهچین میذاشتم
هنوزم اون نقطه چینها پر اکلیلای ریزن
هنوزم مثل قدیما واسه دلم عزیزن ...
بعدها روزی نشانی مرا ازباد میپرسی
بادها چیزی درون گوش تو آرام میخوانند
دستهایت از سرسنگ مزاری خاک میگیرند
چشمهایت روی نامی آشنامبهوت میمانند....